حدیث زنده شدن تصویر شیر به امر امام رضا(ع)

از ویکی پاسخ
سؤال

آیا حدیثی که بر اساس آن امام رضا(ع) تصویر شیری را زنده کرد، معتبر و صحیح است؟


روایت زنده شدن تصویر شیر به امر امام رضا(ع)، ... بر اساس این روایت، امام رضا(ع) تصویر شیری را در مجلس ... زنده کرد و شیر، ... بلعید. محتوای این روایت با قرآن که معجزه حضرت موسی(ع) را بیان می‌کند، سازگار است؛ زیرا یکی از راه‌های اثبات راستگویی پیامبران و جانشینان آنان معجزه و کرامت است.

حدیث و ترجمه

حدیث زنده شدن تصویر شیر به امر امام رضا(ع)، حدیثی طولانی است که در ابتدا به ماجرای خشکسالی در دوران مأمون خلیفه عباسی می‌پردازد که با خواندن نماز باران توسط امام رضا(ع) باران آمده و خشکسالی برطرف می‌شود. پس از آن به نگرانی اطرافیان خلیفه عباسی از جایگاه امام رضا(ع) پرداخته است. در ادامه به ماجرای زنده شدن تصویر شیر به امر امام رضا(ع) پرداخته که بخشی از آن چنین است:‌

«...وَ قَدْ كَانَ لِلْمَأْمُونِ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يَكُونَ هُوَ وَلِيَّ عَهْدِهِ مِنْ دُونِ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ... قَالَ اَلرَّجُلُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَوَلِّنِي مُجَادَلَتَهُ فَإِنِّي أُفْحِمُهُ وَ أَصْحَابَهُ وَ أَضَعُ مِنْ قَدْرِهِ فَلَوْ لاَ هَيْبَتُكَ فِي نَفْسِي لَأَنْزَلْتُهُ مَنْزِلَتَهُ وَ بَيَّنْتُ لِلنَّاسِ قُصُورَهُ عَمَّا رَشَّحْتَهُ لَهُ قَالَ اَلْمَأْمُونُ مَا شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ هَذَا قَالَ فَاجْمَعْ جَمَاعَةَ وُجُوهِ أَهْلِ مَمْلَكَتِكَ مِنَ اَلْقُوَّادِ وَ اَلْقُضَاةِ وَ خِيَارِ اَلْفُقَهَاءِ لِأُبَيِّنَ نفضه [نَقْصَهُ] بِحَضْرَتِهِمْ فَيَكُونَ أَخْذاً لَهُ عَنْ مَحَلِّهِ اَلَّذِي أَحْلَلْتَهُ فِيهِ عَلَى عِلْمٍ مِنْهُمْ بِصَوَابِ فِعْلِكَ قَالَ فَجَمَعَ اَلْخَلْقَ اَلْفَاضِلِينَ مِنْ رَعِيَّتِهِ فِي مَجْلِسٍ وَاسِعٍ قَعَدَ فِيهِ لَهُمْ وَ أَقْعَدَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَيْنَ يَدَيْهِ فِي مَرْتَبَتِهِ اَلَّتِي جَعَلَهَا لَهُ فَابْتَدَأَ هَذَا اَلْحَاجِبُ اَلْمُتَضَمِّنُ لِلْوَضْعِ مِنَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ لَهُ إِنَّ اَلنَّاسَ قَدْ أَكْثَرُوا عَنْكَ اَلْحِكَايَاتِ وَ أَسْرَفُوا فِي وَصْفِكَ بِمَا أَرَى أَنَّكَ إِنْ وَقَفْتَ عَلَيْهِ بَرِئْتَ إِلَيْهِمْ مِنْهُ قَالَ وَ ذَلِكَ أَنَّكَ قَدْ دَعَوْتَ اَللَّهَ فِي اَلْمَطَرِ اَلْمُعْتَادِ مَجِيئُهُ فَجَاءَ فَجَعَلُوهُ آيَةً مُعْجِزَةً لَكَ أَوْجَبُوا لَكَ بِهَا أَنْ لاَ نَظِيرَ لَكَ فِي اَلدُّنْيَا وَ هَذَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ أَدَامَ اَللَّهُ مُلْكَهُ وَ بَقَاءَهُ لاَ يُوَازِي بِأَحَدٍ إِلاَّ رَجَحَ بِهِ وَ قَدْ أَحَلَّكَ اَلْمَحَلَّ اَلَّذِي قَدْ عَرَفْتَ فَلَيْسَ مِنْ حَقِّهِ عَلَيْكَ أَنْ تُسَوِّغَ اَلْكَاذِبِينَ لَكَ وَ عَلَيْهِ مَا يَتَكَذَّبُونَهُ فَقَالَ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا أَدْفَعُ عِبَادَ اَللَّهِ عَنِ اَلتَّحَدُّثِ بِنِعَمِ اَللَّهِ عَلَيَّ وَ إِنْ كُنْتُ لاَ أَبْغِي أَشَراً وَ لاَ بَطَراً وَ أَمَّا ذِكْرُكَ صَاحِبَكَ اَلَّذِي أَحَلَّنِي مَا أَحَلَّنِي فَمَا أَحَلَّنِي إِلاَّ اَلْمَحَلَّ اَلَّذِي أَحَلَّهُ مَلِكُ مِصْرَ يُوسُفَ اَلصِّدِّيقَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ كَانَتْ حَالُهُمَا مَا قَدْ عَلِمْتَ فَغَضِبَ اَلْحَاجِبُ عِنْدَ ذَلِكَ وَ قَالَ يَا اِبْنَ مُوسَى لَقَدْ عَدَوْتَ طَوْرَكَ وَ تجاوزك [تَجَاوَزْتَ] قَدْرَكَ إِنْ بَعَثَ اَللَّهُ بِمَطَرٍ مُقَدَّرٍ وَقْتُهُ لاَ يَتَقَدَّمُ وَ لاَ يَتَأَخَّرُ جَعَلْتَهُ آيَةً تَسْتَطِيلُ بِهَا وَ صَوْلَةً تَصُولُ بِهَا كَأَنَّكَ جِئْتَ بِمِثْلِ آيَةِ اَلْخَلِيلِ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمَّا أَخَذَ رُءُوسَ اَلطَّيْرِ بِيَدِهِ وَ دَعَا أَعْضَاءَهَا اَلَّتِي كَانَ فَرَّقَهَا عَلَى اَلْجِبَالِ فَأَتَيْنَهُ سَعْياً وَ تَرْكَبْنَ عَلَى اَلرُّءُوسِ وَ خَفَقْنَ وَ طِرْنَ بِإِذْنِ اَللَّهِ تَعَالَى فَإِنْ كُنْتَ صَادِقاً فِيمَا تَوَهَّمُ فَأَحْيِ هَذَيْنِ وَ سَلِّطْهُمَا عَلَيَّ فَإِنَّ ذَلِكَ يَكُونُ حِينَئِذٍ آيَةً مُعْجِزَةً فَأَمَّا اَلْمَطَرُ اَلْمُعْتَادُ مَجِيئُهُ فَلَسْتَ أَنْتَ أَحَقَّ بِأَنْ يَكُونَ جَاءَ بِدُعَائِكَ مِنْ غَيْرِكَ اَلَّذِي دَعَا كَمَا دَعَوْتَ وَ كَانَ اَلْحَاجِبُ أَشَارَ إِلَى أَسَدَيْنِ مُصَوَّرَيْنِ عَلَى مَسْنَدِ اَلْمَأْمُونِ اَلَّذِي كَانَ مُسْتَنِداً إِلَيْهِ وَ كَانَا مُتَقَابِلَيْنِ عَلَى اَلْمَسْنَدِ فَغَضِبَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ صَاحَ بِالصُّورَتَيْنِ دُونَكُمَا اَلْفَاجِرَ فَافْتَرِسَاهُ وَ لاَ تُبْقِيَا لَهُ عَيْناً وَ لاَ أَثَراً فَوَثَبَتِ اَلصُّورَتَانِ وَ قَدْ عَادَتَا أَسَدَيْنِ فَتَنَاوَلاَ اَلْحَاجِبَ وَ رَضَّاهُ [وَ رَضَّضَاهُ] وَ هَشَمَاهُ وَ أَكَلاَهُ وَ لَحَسَا دَمَهُ وَ اَلْقَوْمُ يَنْظُرُونَ مُتَحَيِّرِينَ مِمَّا يُبْصِرُونَ»

{{نقل قول|...يكى از وابستگان مأمون که اميد داشت او را به ولایتعهدی انتخاب کنند نه امام رضا(ع) را... به مأمون گفت: از بزرگان اين مرز و بوم جماعتى را حاضر کن؛ مانند سران سپاه، قاضيان و فقیهان، تا من نقص و کاستی علی بن موسی (امام رضا(ع)) را در حضور جمع روشن کنم... مأمون شخصيتهاى بزرگى را در مجلس وسیعی حاضر کرد و خود در آن مجلس حضور یافت و امام رضا(ع) را در مقابل خود در جايگاه ولايتعهدى كه براى او مقرّر داشته بود نشاند. آنگاه آن مرد حاجب که قول داده بود امام رضا(ع) را از مقامش پایین بیاورد، خطاب به امام(ع) گفت: مردم خيلى چيزها از شما حكايت مي‌كنند و به قدرى در وصف شما تندروى مي‌كنند كه اگر خود بر آن اطّلاع پیدا کنید از آن بیزاری خواهيد جست. اوّلين چيزى كه بايد بگويم نماز طلب باران شما است كه دعا كردى و باران آمد و حال اينكه بدون دعاى شما هر ساله بدون هيچ دعائى در این موقع باران مي‌بارد. مردم آن را براى شما معجزه‌اى دانسته‌اند، و با اين معجزه ثابت كرده‌اند كه تو نظير ندارى و مانند تو کسی در دنيا نيست، در صورتى كه اين امير المؤمنين -كه خداوند پايدارش بدارد- [یعنی مأمون] از هر کسی برتر است و تو را منصب ولايتعهدى داده است و در مقامى قرار داده است كه مي‌شناسى و مي‌دانى، پس سزاوار نيست كه آنچه را به دروغ درباره تو گفته‌اند تجويز كنى و وزر آن بر امير المؤمنين باشد، امام رضا(ع) گفت: من بندگان خدا را از سخن گفتن درباره نعمت‌هایی كه خدا به فضل خود به من داده مانع نمى‌شوم، نهايت آن است كه من شوق و نشاط‍‌ و خوشحالى بر اوصاف خود نمى‌كنم، و امّا اينكه گفتى: صاحبت يعنى مأمون من را در اين منصب قرار داده است، بدان که او به من منصبی داده مانند منصبی که پادشاه مصر به یوسف صدیق داد و شرح حال آن دو را تو مي‌دانى (يعنى تو ميدانى كه پادشاه مصر كافر بود و يوسف صدّيق پیامبر خدا). مرد با شنيدن اين مطلب خشمگین شد و گفت: پسر موسى! از حدّ خود تجاوز کردی! خداوند براى باران زمانى را تقدير كرده و آن در وقت معيّن می‌بارد، تو آن را براى خود علامت و معجزه قرار داده‌اى و به آن مى‌بالى و براى خود برترى و قدرت نشان مي‌دهى، گويا كه كارى مانند حضرت ابراهیم(ع) هنگامى كه مرغان قطعه قطعه شده را به اذن خدا زنده کرد انجام داده‌ای. اگر راست می‌گویی این دو را زنده كن و بر جان من بیانداز (اشاره کرد به دو شير كه بر مسند مأمون نقش شده بود). اگر اين كار را انجام دادى آن وقت مي‌توانى آن را معجزه به حساب بیاوری، زيرا بارانى كه عادت به باريدن دارد، تو سزاوارتر از ديگران نيستى كه فقط به خاطر دعاى تو باران ببارد، بلکه ديگران نيز با تو دعا كردند و اشاره كرد به نقش دو شيرى كه روبه‌روى هم بر تخت مأمون كشيده بودند، امام رضا(ع) خشگمین شد و فریادی بر آن دو صورت زد و گفت: این بدکار را بدريد و اثرى از او باقى نگذارید. آن دو نقش به صورت دو شير زنده درآمدند و بر مرد حمله کرده، او را دريدند و استخوانش را شكسته، جويدند و او را خوردند و خونش را ليسيدند. حاضران همه تماشا می‌کردند و حیران مانده بودند كه چه مى‌بينند...

محتوا

بر اساس روایت زنده شدن تصویر شیر به امر امام رضا(ع)، پس از خشک‌سالی و پس از بارانی که با خواندن نماز باران توسط امام رضا(ع) آمد، عده‌ای از اطرافیان مأمون خلیفه عباسی، او را از جایگاه امام رضا(ع) ترساندند. به باور آنها این نگرانی وجود داشت که پس از این رویداد خلافت از بنی‌عباس به فرزندان علی(ع) متنقل شود.

حمید بن مهران یکی از افرادی که مأمون را از خطر جایگاه امام رضا(ع) ترسانده بود‌، خطاب به امام رضا(ع)، او را دروغ‌گو خواند و رویداد بارش باران را بارانی دانست که در وقت خودش آمده و مردم نیز برای آمدن آن دعا کرده‌اند. او از امام(ع) خواست اگر راستگو است تصویر دو شیری که بر تخت مأمون نقش شده را زنده کرده و به جان او بیاندازد. امام رضا(ع) خشمگین شد و خطاب به دو تصویر گفت: این نابکار را بدرید و هیچ اثری از او باقی نگذارید! آن دو تصویر تبدیل به دو شیر شدند و آن فرد را دریده و خوردند.

کرامت امام(ع)

امام رضا(ع) با نشان دادن کرامت زنده کردن تصویر شیر، عوام‌فریبی حمید بن مهران را از میان برد و حقیقت را روشن کرد. در جایی که ممکن است با عوام‌فریبی، باطل جای حقیقت را بگیرد و حتی برای مردم با ایمان، جایگاه امامت سست شود، امام(ع) می‌تواند با اجازه خداوند نشانه‌ای بیاورد تا حقیقت روشن شود.

بر اساس روایتی از امام صادق(ع) معجزه نشانه‌ای است که خداوند به پیامبران و حجت‌های خود می‌دهد تا راستی گفتار آنها ثابت شود و آنان از دروغگویان و مدعیان نبوت و امامت بازشناخته شوند؛[۱] بنابراین معجزه و کرامت یکی از نشانه‌های راستگویی و الهی بودن پیامبران و امامان(ع) است.  



جستارهای وابسته

منابع

  1. ابن بابویه، محمد، علل الشرائع، ترجمه: مسترحمی، تهران، کتاب فروشی مصطفوی، چاپ ششم، ۱۳۶۶، ص۲۶۴.